باللهِ ظهورِ فطراً
وَ اِنَّ مع العُسرِ یسراً
محمَّد(ص) میزان و فطرت
محمَّد(ص) و علی(ع) صراطاً
 
۱۴۰۳/۱۱/۲۹:
در رثای علی ابن ابی طالب(ع)سرودم:
درویش بی نوا را آخر چه سود دنیا
آخر چه سود دنیا درویش بی نوا را
در راه رسم عالم دل می رود ز دستم
دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را
افتاده ای غریبم در راه رسم عالم
ماندم به رسم هستی تا طی شوَد فنا ها
در هر فنا نماندم از رنج راه خواندم
در رنج راه ماندم دل گشت پیر دانا
من پیر راه عشقم در راه گنج ماندم
این گنج شد نصیبم این راه شد توانا
بیراهه جان ندارد پوچی توان ندارد 
گر پاک شد نهادی گردید راه خوانا
روزی تو رمز رازی دادی به روی زردم
پر زد به روی زردم نورت سفید مانا
آمد مدار عشقت از چشمه ای مداوم
جریان پاک غم را در من رساند جانا
 
این مزد بی نوایی آمد ز فطر غایی
بی من تو در کجایی بی من بگو چرایی
کاری نکرده بودم جز ترک بی گناهی
بی من بگو چرایی بی من تو در کجایی
من مانده ام به عشقت صبحم ابوترابم
آمد ز فطر غایی این مزد بی نوایی
ماندم به این گدایی از راه این جدایی
دل گشت کربلایی آمد به دل هوایی
جز ترک بی گناهی کاری نکرده بودم
از راه این جدایی ماندم به این گدایی
 صبحم ابوترابم من مانده ام به عشقت
آمد به دل هوایی دل گشت کربلایی
 
روز محشر که کنی دور ز هر پوچ مرا
می شود تازه دلم صاف ز آفات بلا
زنده دل از تو شوم ای اثر از بو تراب(ع)
یادگاری که در این گنبد دوّار تو را
بی تو ام سر نشود مقصد آمال جهان
بی تو آمال جهان طی بشود لنگ گدا
لنگری را به گناهان زده امیال بشر
لنگری سوی مرض ها شدُ افتاد جدا
می کَنی نقطه ی افتاده ز آثار عدم
می بری روی خودش تا که بگردد به خدا
 
برای امام زمان(عج)ارواحنا فداه سرودم:
بینِ بارانِ خزان یخ زده ای سروِ چَمان
بهرِ بهمن به زمستان تو خرامان بمان
مانده ای تا که بهاران بِرِسد پیشِ قَدَت
تا که هر صیف شود وصل به گرمای کمان
بیستُ دوّم که ز بهمن شده این وقت عزیز
عودُ اسفند به راهت شُدُ افتاد جهان
ناگهان دل زدگی هایِ جهان دور شود
وقتِ آینده که آید به تو آئینِ زمان
مانده ام در دَرِ دوری ز تو در راهِ خبر
بی خبر از تو چه داند که چرایی به نهان
جاده ای باز بِکُن تا که به راهت بِرِسم
بی تو بیراهه کشاندند به خورشیدُ مَهان
ای تو منظورِ خداوندِ مُحمَّد(ص)و علی(ع)
با دلت از دلِ من ظلمُ جهالت بِرَهان
پشت درهای بهشتت به شتابان شده ایم
شاه عشقی تو شکایت به نشاطت بِکِشان
مانده در بستَرِ بیهوده ی خود، کارِ رسول
بی تو شد دور،تو در کارِ خود آسان بِرِسان
موضوع مبارزه با ظلم:
موضوع مبارزه با ظلم از یک موضع شروع شده و تا روز قیامت همیشگی است.و آن موضع خداوند است یعنی خداوند اولین شروع کننده ی مبارزه با ظلم بوده و آخرین تمام کننده ی مبارزه با ظلم خواهد بود این موضوع یک وعده ی الهی و صریح است که خدشه ناپذیر است پس به این مربوط نمی شود که اگر برخی به برخی مظلوم یا گاهی مظلوم نما سلاح ندهند صلح بین آن مظلومان و ظالمان شکل می گیرد.اگر اشخاصی چنین مواردی را می پندارند و از آن سخن می گویند شایسته است آن چه که می پندارند و می گویند را به معادلات بکشانند تا متوجه شوند تعدیل گفته های پراکنده چه می شود؟آیا ثقل معادله به نفع مظلوم می شود؟یا نه ثقل معادله به نفع ظالم می شود؟آن وقت ثقل معادله که مشخص شد به شایستگی اظهار نظر کنند.بنابراین به این که به هر حال پدیده های ظالمان و پدیده های مظلومان دارای معادله هستند و اگر پدیده های ظالمان بر پدیده های مظلومان غلبه کند,معادلات جهان بر هم می خورد ،تردیدی نخواهیم داشت.یعنی معادله ی ظلم کردن به سمت بر هم خوردن معادلات جهان است.بنابراین دو معادله ی پدیده های مظلومان و پدیده های ظالمان به طور ضمنی اما متضاد هم در معادلات جهان هستی قرار دارند و پدیده های ظالمان متضاد با معادلات جهان هستی است.خلاصه اینکه معادلات جهان هستی پدیده های ظالمان را متضاد با خودش در خودش دارد و پدیده های مظلومان را موافق با خودش در خودش دارد.اگر پدیده های مظلومان حذف شود آنگاه معادلات جهان هستی که جهان هستی را محکم می سازد,فقط ضد خودش را در خودش دارد و فقط از بین می رود و دیگر چیزی نمی ماند.و اگر پدیده های ظالمان حذف شود آنگاه معادلات جهان هستی فقط موافق با خودش را در خودش دارد و این خوشایند است و جهان هستی به پایداری کامل می رسد.از آنجایی که حذف پدیده های ظالم به معنای حذف جزئی از یک کل است نوعی نقص در پی دارد و به طور ایده آل جهان به حذف ظلم منتهی نمی شود.بلکه جهان به اتمام ظلم و سپس حفظ و محاکمه ی ظلم با پیشینه ی آن ختم می شود.یعنی معادلات جهان هستی به سمت حذف کامل ظلم می رود و ظلم تمام می شود اما پیشینه ی رفتار ظلم جزیی درون معادلات جهان هستی است.یعنی معادلات جهان هستی پس از تمام شدن ظلم به سمت از بین بردن معادله های ظلم های ظالمان شتاب می گیرد چون هنوز ضد خودش را در خودش می بیند.پس جهان هستی سرتاسر خوبی است که در خودش معادلات ظالمانه دارد.از منظر جهان هستی معادلات ظلم نامعادله محسوب می شوند.و از طرف ظلم معادلات جهان هستی نامعادله اند.مثل اینکه از منظر بدن انسان هجوم سرطان نامعادله است و از طرف سرطان مقاومت بدن تا از بین رفتن سرطان نامعادله است.یعنی برای سرطان خوشایند است که بدن مقاومت نکند تا سرطان شیوع پیدا کند و سرطان هم از ذرات و سلول های منظم شیمیایی تشکیل شده است که پس از مرگ بدن آن ذرات هم خشک شده و به مرگ می روند.یعنی فردی که سرطان آن را از پای در بیاورد و پس از مدت ها تبدیل به خاک شود می گویند سرطان آن هم تبدیل به خاک شده است.از طرفی خداوند توانایی تبدیل بدی به خوبی را دارد،چون شخص توبه کننده از بدی به سمت خوبی رفته است و ممکن است خداوند کارهای بد آن را خوب کند،یا بهتر بگوئیم خداوند بدی ها را به سوی خوبی ها می برد و معنی آن همین است که اثر بدی را محو می کند و آن عمل بد عمل خوب می شود.چون انجام رفتار هرچه باشد به خواست خداوند است و خواست خداوند خوب است،حال اگر شخص رفتار یا حتی کمترین نجوا را آنطور که خداوند می خواهد انجام ندهد هم به خواست خداوند انجام نداده است(یعنی برای خداوند خوب است و برای شخص بنا به خواست خودش و خداوند بد است) دقت شود به این که همین خواست خداوند را آن شخص،برخلاف خواست خداوند انجام داده است.پس از منظر خداوند بدی وجود ندارد اما برای آن شخص بد می شود.یعنی مهمترین موضوع رفتن به سوی خواست الله است.چون به هر شکل اگر بدی جهان بر خوبی جهان غلبه کند،جهان از بین می رود و بدی آن هم از بین می رود.اما معادلات به ما می گویند جهان از بین نمی رود چون جهان هستی آفریده ی خداوند است و به خداوند می رسد و فقط خوبی به خداوند می رسد.در نهایت اعمال بد کاران یا حتی طبع بد آنان با توجه به اینکه مخالفت با خداوند دارد بدیهی است در وضعیتی که از خداوند فاصله گرفته به خداوند می رسد.که در آن فاصله خداوند به آن بدکاران عذاب می دهد.پس نامعادلات درون جهان هستی مهار می شوند.یعنی خوشایند است نامعادلات درون جهان هستی از بین برود اما چون گزاره ی نامعادلات از بین رفتنی نیست در نهایت نامعادلات کاملا مهار می شود و جهان هستی فراتر از خوشایندی بدون نامعادلات را مشاهده می کند.توضیح اینکه نامعادلات طوری مهار می شوند که کاملا نفی می شوند و به جای امکان بوجود آمدن، به عذاب و محاکمه همیشگی منتهی می شوند.
با این همه خداوند جهان هستی و معادلات جهان هستی را آفریده است.معادلات ظلم را هم خداوند آفریده است.اما ظلم به خواست خداوند از بین رونده است.یعنی ماهیتی است که خداوند آفریده و از بین می برد این موضوع برای ظلم خوشایند است و اعتراضی نمی کند.اما ظالم ماهیتی است که می توانسته به فطرت الهی اش کوشش کند اما به ظلم که ماهیت از بین رونده دارد کوشش می کند.بنابرابن مثل اینکه سلامت خودش را با ظلم معاوضه کرده باشد و گویا در بدن سالم خودش سرطان افکنده باشد.اما مهمتر اینکه انسان دارای فطرت الهی است و مخالفت با فطرت الهی در ظالم رسوخ پیدا می کند.طوری که فرد ظالم طبع ناعادلانه پیدا می کند و اگر زندگی او در دنیا تمام شود با طبع ناعادلانه تمام شده است.پس برای ظلم خوشایند است از بین برود اما برای طبع ظالم که وابسته به ظلم است این موضوع ناخوشایند است و بسته به میزان وابستگی به ظلم در دنیا،تا از بین رفتن ظلم عذاب می بیند.مثل سرطانی که تغذیه آن قطع شود تا اینکه محو شود و بدن زنده بماند که بستگی به میزان آن سرطان دارد و هر چقدر سرطان کشنده تر باشد و بخواهند به روش شیمی درمانی تغذیه ی سرطان را قطع کنند بدن نیز ضعیف تر می شود تا اینکه اگر بر سرطان کشنده غلبه حادث شود ،انسان خودش را  با یک بدن فوق العاده ضعیف می بیند و اگرچه سرطان از بین رفته اما ضعف و رنج بر بدن می ماند و انسان را همچنان آزار می دهد.البته این مثال بود و بسیار ممکن است انسان دچار سرطان، خودش را مبتلا نکرده باشد و این ها مربوط به جسم این دنیا بود.اما در آخرت ماهیت ماورایی جسم مشخص می گردد و انسان ظالم مثل اینکه سرطان وجودش را گرفته مدام عذاب می کشد تا آن سرطان از بین برود و سرطان همان طبع ظالم آن انسان است.از طرفی چون آن طبع ظالم را می خواسته در حین از بین رفتن آن عذاب می کشد و از طرفی چون دارای فطرت الهی بوده و به آن فطرت کمترین توجه را داشته است.مدام که تا از بین رفتن ظلم هایش عذاب می کشد و کمترین بهره را از فطرت الهی متوجه می شود.یعنی در جهان آخرت طبع ظالم محاکمه می شود تا سرشت پاک بماند و انسان اگر ظالم بالفطره شده باشد(مثل آدم کش های صهیونیستی که دستور کشتار مردم را می دهند)در جهان آخرت محاکمه می شود تا ظالم بالفطره جدا از سرشت الهی محاکمه شود و چون هیچ توجهی به فطرت پاکش نداشته است و به سمت ظالم بالفطره شدن بوده است عذاب همیشگی را می بیند و هیچ بهره ای از سرشت الهی نمی بیند.تا این که اگر عذاب کارهایش تمام شود چون هیچ وصلی به سرشت الهی ندارد به مراتب عذاب بیشتری می کشد.عذاب های اول بی هیچ کم و کاستی برای محاکمه ی ظلم ها به دیگران است و عذاب دوم به جهت فاصله از سرشت الهی است و این دو مهم به طور ضمنی است.همه ی این موارد بستگی به میزان ظلم و بی توجهی به فطرت الهی دارد.مثلا اگر شخصی پیدا شود که به طور معمول تابع سرشت الهی رفتار کرده و متوجه ی فطرت الهی بوده باشد و گاهی ظلم هایی مرتکب شود و در جهت زدودن ظلم های مرتکب شده اقدام کند و در همان وضعیت از دنیا برود عذاب تا از بین رفتن کارهای ظالمانه ی خودش را می بیند و در نهایت متوجه ی فطرت الهی می شود،که این دو به طور ضمنی است یعنی مرتبا عذاب می کشد و متوجه می شود به فطرت الهی ،تا پس از رفع عذاب مربوط به ظلم ها در نهایت به فطرت الهی به میزان توجهی که داشته می رسد.یعنی نجات می یابد و به بهشت می رود و دیگر عذاب نمی بیند بلکه آرامش و خوبی تمام نشدنی نصیبش می گردد.
به طور خلاصه خداوند همه ی جهان را خوب آفریده و ظلم اگرچه خوشایند به از بین رفتگی است اما همین را هم خداوند به خوبی آفریده یعنی ظلم پس از امتحان شدن انسان ها و اجنه مورد محاکمه در جهان آخرت قرار می گیرد و در دنیا هم محاکمه ی دنیایی دارد.این محاکمه برای سرشت ظلم خوشایندتر است اما طبع ظالم که وابسته به ظلم شده است ابتدا در قطع این وابستگی و تا نهایت در محاکمه ی این وابستگی عذاب می کشد.چون سرشتی خوب داشته که به آن توجه نکرده است.پس راز شگرف این موضوع به نوعی بار یا وزر ظلم بر ظالم است حال آنکه به جای آن ظلم ها می توانسته اعمال خوب انجام دهد.پس ظلم کردن بی هدف از آفرینش الهی است و خوبی کردن هدفمند به آفرینش الهی است.آفرینش الهی خوبی را به طور همیشگی جذب می کند و ظلم را برای از بین رفتن همیشگی جذب می کند که جذب ظلم به معنای از بین رفتن همیشگی ظلم است.یعنی به انسان ها و اجنه ظرفیت انجام خوبی داده شده است و اگر ظلم کنند چون ظرفیت انجام بدی یا ظلم به آنان داده نشده در دنیا عذاب تا میزانی که خداوند می خواهد و در آخرت باز به میزانی که خداوند می خواهد عذاب می کشند.عذاب کشیدن بستگی به رفتار شخص آنطور که خداوند می خواهد است.یعنی محدوده ای مشخص از منظر الهی دارد.اما در آن محدوده ی مشخص شخص انتخاب کرده که عذاب بکشد و خداوند آن عذاب را به شخص ارزانی فرموده است.چون همه ی کارهای خداوند خوب است و طرد شدن خواهان طرد خوب است.اما آن ظرفیت وجودی که خداوند آفریده طرد شدن را نمی خواهد و ظالم به آن ظرفیت وجودی بسته به ظلمی که داشته بر نمی گردد.بنابراین تنها راه ممکن تکیه کردن به الله می باشد تا اِن شاءالله خواهان خوبی را به قهر و عذاب نبرد چون حرکت به سمت خواست الله یا حرکت به سمت رحم الهی انسان ها و اجنه را از عذاب می رهاند و امتحان برای انجام این حرکت در دنیا محقق شده است و در آخرت امتحان نمی شویم بلکه حساب پس خواهیم داد.
((به مردم می رسد در رسم عالم این مجازات
فسادی در فسادی در فسادی شد مکافات
چو بی غیرت فسادش بهر خود آورد تا مرگ
جهنَّم مرگ تکرارش دهد در محو آفات
اگر خواهی به مرگی در عذابی چون نباشی
بیا بیرون ز هر دنیای فاسد در خرافات))
 
سیّد حسن نصرالله(رضوان الله علیه) در سماوات
شد جسم او دفن در زمین با مناجات
باید زمین آرامشی تازه بگیرد
تا آسمان گردد با همان مساوات
 
قصّه ی غصّه ها:
غصّه هایی که ز کمبود عدالت برسد
قصّه هایی که به هر رفع کسالت برسد
جانمازی که به پابوس امامت برسد
چادری را که به قد بسته به قامت برسد
حمد الله که گوید به ارادت برسد
قل هو الله بگوید به عبادت برسد
مادری در غم فرزند غیوری برسد
داستانی ننویسد به صبوری برسد
شاهنامی به گلستان رشادت برسد
شعر دیوانه نشاید به شهادت برسد
(یعنی شعر دیوان اشعار شاعران شاید به شهادت قرآن رسیده باشد و شاید به شهادت قرآن نرسیده باشد،قرآن تعیین کننده است.)
صبر کردن شده این قصّه که آسان برسد
بر صبوران همه این غصّه هراسان برسد
مادری در خبری یکسره ترسان برسد
تا که فریاد رسش  نورِ خراسان(ع) برسد.
 
ماه رمضان:
ماه تابانِ عبادت به خدایی رمضان
یازده ماه نهان از چه جفایی رمضان؟
دیدنت سخت شود از پیِ آمال بشر
حال پیدا شده ای گو به کجایی رمضان؟
می شود با تو نهایت توبه را طی بکنم
تازه از تازه ترینی تو شفایی رمضان
گل به هر برگ گلش کلبه ی از عشق شود
دیدمت کلبه به گلبرگ سمایی رمضان!
هدیه ها از همه اهداف مهمّی مثل هم
راه هموار به اهدافِ همایی رمضان
رود جاری و روان بر ره مرموز بشر
پیکری بهر بشر زیر ردایی رمضان
روزگاری به نداری و مدارا برود
روزه هایی ز سحر بهر رجایی رمضان
فطرتی را که تو داری به رهاورد بشر
عید اوّل و به فطری که نهایی رمضان
بر محمَّد(ص) به حمایت بنهد حمدِ حسن(ع)
لعل الله علی(ع)شد،اعلایی رمضان
لعل الله علی(ع)مثل علامت به قلم
قدرِ هر سال رسولی کربلایی،رمضان
 
۱۴۰۳/۱۲/۱۹:
عاقلان نقطه ی پرگارِ وجودند ولی
غیرَتی از عَلَوی شمعِ شهادت ز علی(ع)
عشق داند که خردها همه سرگردانند
رسمِ الله شهادت و شهادت ازلی
روزگاری که ستم دیده بیفتد به خطر
در مکافات شود بخت ستم جهرُ جلی
هی بیفتد به سراشیبِ خطرهای خودش
بی خطر گشت شهادت به خداوندِ علی (جلَّ جلاله)
هر موافق به توافق به ستم ها و نفاق
شد فقط در خفَقان قفل به انفاق تَلی
از تلی چرک به پوچی که بپیچد به خودش
پوچ آمد ز چنین چرکُ چنان شد کچلی
هر که بی موی سرش باز بروید اثرش
آن که بی فکر سرش هیچ شود با اَجَلی
(هدف دولت پوشالی آمریکای ستمکار از مذاکراتِ توافق،حکمرانی ستم بر جهان و به جان هم انداختن کشورها است،دولت ستمکار بی معناست و شیطان هیچ دولتی ندارد.)
 
بسیار رزق هستی شد با رسول الله(ص)
آثار عاشقان شد معنا رسول الله(ص)
چون یار آسمانی دلداده شد خدیجه(س)
 تا عرش آسمان شد پیدا رسول الله(ص)
تابان به نور عشقش افتاده است در راه
بر راه عاشقی شد مبنا رسول الله(ص)
شمعی دگر نیابد هر آنکه بی علی(ع)گشت
دارد بهشت صورت معنا رسول الله(ص)
شد حاصلی مداوم محکم به قرب الله
کامل بتابد از آن آقا رسول الله(ص)
فرمود بر جهان امُّ المؤمنین خدیجه(س)
قائم(عج)ستون هستی شد تا رسول الله(ص)
این حاصل از علی(ع)با زهرا(س)رسد به محفل
والله لا صراطی الّا رسول الله(ص)
 
حرف عشق:
به نام عشق حرف های ناب را بگو به دل
ز حرف عشق هیچگاه غم مخور مشو خجل
ترانه های عاشقی سروده شد برای هو
اگرچه خصم بی نصیب از حسد کشید کِل
بیا به عشق هو بمان به شعر من غزل بخوان
به صبر باش با رسول(ص)دشمنت بکن به گل
چو عشق گشت بی اثر فقط اثر شود علی(ع)
به نام عشق حرف های ناب را بگو به دل
ابوتراب(ع)می دهد تبار عاشقی به غم
فقط به نام عشق می شود نوشت بی سجل
 
به مناسبت تولّد با سعادت امام حسن(ع):
بسم الله دهد یکسره انفاس قلم
در سَحر لطف تو بارید به مقیاس قلم
خوب تر تازه نگر حُسنِ دگر گشت به سر
می رسد یکسره این رسم به احساس قلم
مشق شاعر شدنم در شب شعرست شفا
بیش تر شد ز حسن(ع) راز به اجلاس قلم
 
پای این تن به سراسر شده گویی حوصلم
گرم گمنام شدن سنگ دگر گشت گلم
سنگ سنگین نگینم نِگَرد گور اگر
بیخُ برگم به خزان خواسته ام گر خجلم
جمله ها جست سرانجام به این جمله فقط
حُسنِ احسانِ حَسن(ع)صحنه ی مقیاس دلم
 
نصر الله حسن(ع)صبح رئیسی ز حسن(ع)
شد صفی دین به حسن(ع)تا بنویسی ز حسن(ع)
کربلایی ز مُحمَّد(ص)و علی(ع)شد ز حسن(ع)
روز عاشورا حسین(ع)داد درسی ز حسن(ع)
ز حسن(ع)رسم شهادت و شهادت ز حسن(ع)
حرف الله که قائم(عج)تو به کرسی ز حسن(ع)
 
حرف احسانِ حسن(ع)حُسنِ سرا شد به حسین(ع)
پس سرابی که ستم سود کند رفت ز بین
سیزده سال سراسر به سرابی شده سر
صاف صادق و صمیمی شده انصاف به دِین
گشت بی فایده امیال ستم بهر خودش
تا که افتاد به پیکار خودش قهر خودش
هرکه از نهر بگیرد اثری را به جفا
ناگهان غرق شود یکسره در نهر خودش
این اثر هست علی(ع)بلکه همین بود نبی(ص)
بی علی(ع)صبح نباشد و جهان شد به شبی
چون شبی تار که بی ریشه و بیهوده ثمر
بیمه ای خود شده بیمار، چه درمان به تبی؟
(اوّلی , دوّمی و سوّمی ملعون و معاویه ، یزید ، شمر ،.....و جنایتکاران امریکا،رژیم صهیونیستی،صدام،جولانی و سایر جنایتکاران ملعون در فساد خودشان غرقند.)
بسم الله فراوان شده الله فقط
مشک خوشبوی شهادت شده در راه فقط
خم به ابروی محمَُد(ص)چو هلالی شده ماه
عطف این خم به علی(ع)ختم که یک ماه فقط
فصلِ مرسوم جدایی شدُ انکار علی(جلَّ جلاله)
حرف الله علی(ع)شد ،و دگر کاه فقط
حُسنِ این حرف که افتاد به هر کرب بلا
عطف آن یکسره تابید به هر ماه فقط
مهر محکم شده امضای مُحمَّد(ص)به جهان
صبرِ پیوسته ی الله به هر گاه فقط
بیش تر رفت ستم سوی جهنَّم و عدم
از ازل گفت که الله خودم ظلم زدم
مُهر شد مکر جهالت به مکافاتِ خودش
عطفِ گمراه به بیراهه رسد پوچ قدم
فاتحان در رهِ الله رسیدند به هم
حرف اوُل که به آخر شده معلوم اَهَم
حکمِ الله به این بود علی(ع)ناب شود
زیر رو شد صهیونیستی در خود در هم
مُهر محکم زده الله به آن ورطه ی بد
صبرِ الله همی هست همی شد به ابد
کربلایی که به این صبر رسد هست فقط
رزقِ الله به آثارِ مُحمَُد(ص)تابد 
جاده ای جور و جاوید به جریان آید
هاتف از آیه ی الله ذوالفقار به ید
حتماً از جاده ی الله که امداد رسد
رسم الله غیابش و حضورش باید
در غیابش بتُ بتخانه به مشرک برسند
در حضورش بتُ بتخانه چه هالک برسند
 هُوَ بقیَّة الله(عج)خَیرُ المُؤمنین اثر
او بیاید و به یکباره ملائک برسند
به مناسبت فرا رسیدن شهادت حضرت علی ابن ابی طالب(ع):
ضرب دشمن ز جهالت و حسادت به علی(ع)
رفت دشمن به عدم, ماند ارادت به علی(ع)
بی اثر گشت به الله نمازی ز عدم
مانده زهرا(س)به علی(ع)مثل عبادت به علی(جلَّ جلاله)
تازه شد سال ز آغاز حیاتش به علی(ع)
وقت تحویل دقایق و شهادت به علی(ع) 
می رسد حاصل بسیار به آثار بشر
تا که حاصل بشود خیل سیادت به علی(ع)
 یا علی(ع)محفل هشتم ز سیادت به رضا(ع)
 می رسد میوه ی فرزند جوادت(ع) به علی(ع) 
 
حضرت رسول الله(ص)فرمود:
من که هر سال روَم در خبر از آن پسرم
خاک هر سال به خود وصل کند بالُ پرم
گشت کامل به سراپرده ی هو بالُ پرم
روزگاری که سراشیب ستم برد سرم
سر به آشوب ندادم و ستم ریخت به هم
من همانم که تُکِ پا تا به سرم حیدرم(ع) 
لاله ها کرب بلایی که به هر رنج بلایی
مبتلا گشت علی(ع)وار به الطاف حرم
مبتلایم به علی(ع)حلم بلا کرب بلا
کربلایی شدُ ماتم به بلا زد اثرم
ریشه ام حیّ به اسلام دهد پاره تنم
میوه هایم دل افگار شود از جگرم 
دیر یا زود اجل رفت ز هر بالُ پرم
دیر یا زود عطش مُشک کند جانِ ترم
آسمان خشک به الله که شد بهرِ عطش
مَشک پر  مُشک به امدادِ خداوند بَرَم
تا عدو خوب ببیند که رضا(ع) شد با من
هر که در راه علی(ع)ماند به امدادُ کَرَم
زهر دشمن که رضایت بدَهد بر جگرم
ربِّ بخشنده علی(ع)داد به مثلِ حیدرم(ع)
دست من دست علی(ع)را که به بالا بِبَرد
شد مضاعف همه قرضم،به علی(ع)جان بخرم
وقت غیبت شدُ حاضر شده آثار علی(ع)
زود یا دیر بیاید، ز علی(جلَّ جلاله)بی خطرم
فقه نابی که ز صادق(ع)بدهم بهر بشر
بی تشر بهره ی همواره اثر بر بشرم
تا علی(جلَّ جلاله)بهر شفایم برساند پسرم
بی خطر پیش علی(ع)در رهِ هو تازه ترم
زود یا دیر بیاید که علی(ع) عدل دهد
من نبی(ص)،عدل علی(ع)را برساند خبرم
 
فلسطین:
فلسطین روبرو با هر ستم گردید
طمع در میل خودخواهی به خود چسبید
چنین بی ریشه تر بنیان صهیونیسم
به بی عقلی ،به بی نسلی بینجامید
به خوابی رفته صهیونی دگرگون مرگ
به بیداری ز خوابی کن خرد تشدید
فقط با حقِّ هر مظلوم آید صبح
که عالم با حسین(ع)همراه آن گردید
دلا صحبت ز صبحی را بکن تصدیق
صمیمی صبح صادق وعده می تابید
حسین(ع)با لشکری آماده بر تقدیر
و نسلی پاک می آید ،مکن تردید.
 
شهید:
میونِ آسمونِ عاشقی فدای عشق شد
میونِ آبُ خاکِ این زمین برای عشق شد
گِلش به زیر پای غم لهیده شد و پخته شد
دلش به آسمون عاشقی به غم شکسته شد
شهید شمع شد همیشه شعله ور ز غصه ها
شکسته دل به غصه ها و شسته گل ز قصه ها
نشان پر نشانه ای نشاندُ رفت بی نشان
نشانه ای که ماندگار در زمینُ کهکشان
 
آن برادر که صادق به شهادت شد بود
عشق صادق به برادر به ارادت شد بود
نامه ای منظَرِ نامی به وصیّت نامه اش
نام او بود که صادق به سیادت شده بود
هر سیادت به علی(ع)مثل شهادت به علی(ع)
از مُحمَّد(ص)و علی(ع)رسم شهادت شده بود
 
به تاریخ دوازدهم فروردین سال یکهزار چهارصدُ چهار ،شعر از رسول:
بی راه رسم پاک تو آه از فغان شدم
در این زمان برای تو آتش فشان شدم
مظلوم بی ریای جهان تویی هر قدم
در راه آسمان تو چون آسمان شدم
بی صبح صاحب الزَّمان(عج)که آید طلوع  
در هر طلوع وصل چو بیچارگان شدم
بیچاره تر شدم چو وصله ای بی اثر
از این خطر در ورطه ی آوارگان شدم
الله کنده ریشه ی صهیونیستی ز بُن
در نور ربّ وصل چو رنگین کمان شدم
بیچاره تر،آواره تر من همان کنم
از زنگ هر خطر ز کمان بر ظالمان شدم
سیِّد علی خامنه ای رهبرم که شد
من تحت امر به اختیارش روان شدم
(از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید 
ایمن ز شرِّ فتنه ی آخر زمان شدم ,حافظ علیهِ الرَّحمه)
 
ناگهان در دل شب تیر پراکنده زدند
بر جهان از رَدِ خون دفترِ آکنده زدند
این چه رسمی که جهان خواب به آواز خودست
ظالمان رسم بدی بر رُخِ زیبنده زدند
گرم صحبت شده تسبیحِ مُحمَّد(ص)به علی(ع)
یا علی(ع)عدلِ تو را مُحکمُ پاینده زدند
حُکمِ الله توقِّف نپذیرد ز غیاب
تا حضورش چه به سختی غمِ ارزنده زدند
بر ستمکار و کودک کُشِِ بیهوده شعور
ناگهان سوی عدم سرسره لغزنده زدند
مَخلَص این شد که چنین محفلِ آکنده دهند
مُخلِصان توپ به بازیچه ی بازنده زدند
(رسول،نیمه شب۱۴فروردین ۱۴۰۴)
 
حیات دنیا لهو و لعب است و عدل الهی به این است که امتحان الهی تحقّق یابد و  برخی به عدل الهی در بالاترین مرتبه ی حیات آخرت و بالاترین مرتبه ی حیات دنیا برسند و بالعکس برخی در پایین ترین مرتبه ی حیات آخرت و پائین ترین مرتبه حیات دنیا برسند.در این بین به طور بدیهی از پست ترین مرتبه ممکن تا بالاترین مرتبه ممکن مراتب بسیار وجود دارد.

و همچنین ماهیّت آزمایش الهی تعیین کننده ی همه ی ابعاد سرای دنیا و آخرت برای همگان می شود.آدمی از یک طفولیت شروع می شود تا اینکه مفهوم امتحان شدن را دریابد و شروع این طفولیت از اثرات گوناگون و پراکنده در عالم دنیا و پیش ار آن ،از بدو پیدایش آن تا بلوغ کامل در مواجه با همه ی اثرات است.به محض اینکه به بلوغ کامل رسید می توان ادعا کرد دوران طفولیت آن تکمیل شده است.پس از آن توان تشخیص حق و باطل و توان انجام حق یا باطل را دارد و امتحان می شود تا انتخاب کند.نوعی ظرفیت های ذاتی وجود دارند که اصلا قابل تغییر و تحول نمی گردند که به آن ظرفیت های تکوینی گفته می شود.و نوعی ظرفیت های ذاتی هم بالقوه وجود دارند و به محض اینکه بالفعل شوند قابل تغییر و تحول نمی شوند که به آن ظرفیت های تشریعی گفته می شود.ظرفیت های تکوینی متناسب با هر کدام از آحاد بشر و مخصوص آنان است.یعنی دقیقا مشخص است چه مسیری را از ابتدا تا پایان می پیماید.اما ظرفیت های تشریعی متناسب با اختیار آحاد بشر در وصل کامل به ظرفیت های تکوینی بالفعل می شوند.یعنی هر کدام از آحاد بشر ظرفیت تکوینی مخصوص خود را دارد که قابلیت تغییر و تحول ندارد.و هرکدام از آحاد بشر ظرفیت تشریعی مخصوص به خودش با قابلیت تغییر و تحول در حیطه ی اختیار خودش را تا اتمام اختیار که با تمام شدن فرصت امتحان تحقق می یابد را دارد.

همچنین به طور بدیهی مشخص می گردد هرکدام از آحاد بشر قابلیت رسیدن به ظرفیت تشریعی منحصر به خودش را به اختیار دارد یعنی اختیار اینکه نرسد را هم دارد.همه مفاهیم و مسایل بشر مربوط به همین ظرفیت تشریعی است،یعنی بشر ممکن است اختیار انجام هر کاری را در خود توجیه کند و در نهایت خودش را در یک محدودیت مشاهده می کند،یعنی همواره هر کدام از آحاد بشر اختیار انجام کار در محدوده ای مشخص یا نامشخص دارند که مجبور به رعایت آن می شوند.سه حالت بدیهی بدین شرح است که یک انسان خودش را مجبور می کند کارهایی را انجام بدهد یا انجام ندهد،یعنی با اختیار خودش می تواند اختیار انجام کاری را از خودش سلب کند،یا انسان ها همدیگر را مجبور می کنند ولو به اینکه برخی از آنان نخواهند که اختیار از آن ها سلب شود،مثل اینکه شخصی به اختیار می خواهد کاری را انجام بدهد و عده ای با اختیار خودشان مانع انجام خواست آن انسان شوند،و یا برای رسیدن به یک نظم یا بی نظمی اجتماعی عده ای با اختیار خودشان انجام یا انجام ندادن برخی کارها را از خودشان سلب کنند.در همه ی این سه حالت غلبه ی اختیار وجود دارد یعنی جبر را اختیار ایجاد می کند پس در ظرفیت های تشریعی جبر از اختیار بشر  به وجود می آید.از طرفی ممکن است اختیار یا جبر بوجود آمده در هر کدام از این حالت ها و در جایگشت های به هم پیوسته این حالت ها غلط و یا صحیح باشد.این موضوع هم ثابت شده است و در بسیاری موارد غلط بودن نسبت به هر کدام و جایگشت ها کاملا اثبات شده است.پس بشر اینگونه،هیچگاه کاملا رضایت را نفهمیده است یا حداقل در برخی موارد که صحیح بوده رضایت داشته و حتی در همان حداقل هم ممکن است به سبب بسیاری آن رضایت گذرا باشد.پس آیا مفهوم رضایت برای بشر خیلی کمرنگ است؟یا وجود ندارد؟پاسخ تحقیقی این است: فقط در یک حالت که اگر همه ی آحاد بشر صحیح را از غلط تشخیص بدهند و  خودشان را به اختیار ملزم به انجام صحیح و سلب غلط کنند به رضایت کامل می رسند و این پاسخ تحقیقی با توجه به این بود که بشر فقط با انجام صحیح و سلب انجام غلط آن هم در اختیار کامل به رضایت کامل می رسد و تحقیق نشان می دهد تلاش برای اثبات اینکه انجام غلط یا سلب انجام صحیح ممکن است به رضایت کامل منجر شود بیهوده و نافرجام است.

پس از پاسخ تحقیقی مرور مطالب بدین شرح است که آحاد بشر دارای ظرفیت های تکوینی بدون تغییر و تحول و بی هیچ ضرر و جبری هستند،و دارای ظرفیت های تشریعی دارای تغییر و تحول به اختیار خودشان هم هستند و بسیار ممکن است ظرفیت های تشریعی غلط شوند و به ندرت ممکن است صحیح باشند که شناخت صحیح از غلط و ملزم ساختن جامعه بشری برای انجام صحیح و سلب انجام غلط در اختیار خودشان تنها راه ممکن برای رسیدن به رضایت کامل است.پس از این پاسخ تشریعی تحقیق می کنیم به اینکه چطور ممکن است همه ی آحاد بشر صحیح را از غلط تشخیص داده و خودشان را به انجام صحیح و سلب انجام غلط ملزم کنند و همواره به رضایت کامل برسند؟برای حل این سوال در ابتدا باید تحقیق شود آیا ظرفیت های تکوینی و تشریعی که گفتیم صحت دارند و اینها که گفته شد تا اینجا صحیح است؟اگر صحیح است باید تحقیق شود که ظرفیت های تکوینی چگونه بدون تغییر و تحول در صحت کامل اند؟چون ممکن است به حل سوال بالا کمک کند.طبق تحقیقاتی که انجام دادیم همه ی ظرفیت های تکوینی در یک نظام تکوینی قرار دارند و نظام تکوینی را الله آفریده است.تکته ی مهم دیگر این می باشد که برای تحقیق همواره به قرآن مراجعه می کنیم چون واقعیت ها با حقایق متفاوتند و به نوعی فرق دارند.در نظام تکوینی با همه ی تفاوتی که در تکوین ها وجود دارد آن فرق که گفتیم موجود نیست و کاملا بر اساس حقایق است.از آنجایی که وحدت ظرفیت های تشریعی برای رسیدن به رضایت کامل یک امر فراتر از واقعیت اما متناسب با واقعیت صحیح است می توان نتیجه گرفت رسیدن به رضایت کامل یک امر حقیقی است و چون امور حقیقی را الله آفریده است لذا باید کشف کنیم که آیا الله امر حقیقی برای رساندن آحاد بشر به آن رضایت کامل را آفریده یا نه؟که مشخص می شود چون همه ی آحاد بشر خواست رسیدن به رضایت کامل مطابق با رضایت الله را نداشته اند، ابتدا در واقعیت متوجه می شویم برای همه ی آحاد بشر رسیدن به رضایت کامل را نیافریده است.سپس با توجه به اینکه الله ظرفیت های تشریعی را در رضایت کامل آفریده بنابراین تحقق رضایت کامل که خواست الله است حتمی است.پس ظرفیت های تشریعی برای رسیدن به رضایت کامل آفریده شده اند و این نحو آفرینش مطلقاً توسط الله می باشد و آفرینش دارای نظام مطلق است.یعنی ظرفیت های تشریعی چه به غلط یا صحیح رفتار کنند در یک نظام نشریعی مطلق الهی هستند.و غایت ظرفیت های تشریعی برای رسیدن به یک نظام نشریعی با رضایت کامل است.یعنی همه ی رفتارهای مربوط به آحاد بشر از ابتدا تا نهایت ضمن آن حالات بدیهی که گفتیم ،در یک نظام تکوینی و تشریعی متصل به هم و در یک نظام الهی است.یعنی رسیدن به رضایت کامل الزامی و حتمی است.وظیفه ی بشر این می شود که تلاش کند تا به نظام نشریعی مطلق الهی که همان انجام آیه های کتاب آسمانی قرآن است برسد.حال آنکه اختیار هم سلب نشده و همان اختیار که سلب نشده مسایل و نارضایتی ها را در نظام تشریع بوجود می آورند اما چون وعده ی الهی به تحقق امور در نظام تشریع است،تلاش برای انجام آیات قرآن تحقق پیدا می کند.در نظام تشریع مطابق با خواست و رضایت الهی بایستی دو ماهیت حق و باطل مقابل هم جبهه بگیرند و ماهیت حق باطل را از بین ببرد و به رضایت کامل برسد.پس آن حالت های بدیهی که گفتیم اگر مطابق خواست الله نشوند به باطل می رسند و از بین می روند.دو نکته مهم کشف می شود:اولآ جبهه ی حق در همه ی اعصار و همواره تا روز قیامت در یک نظام تشریعی الهی تلاش و فعالیت می کند و به رضایت کامل می رسد و به الله هیچ اعتراض نمی کند چون کمبودی نمی بیند و دوماً جبهه ی باطل چون در همه ی اعصار از بین می رود ،با اعتراضی که به الله و جبهه ی الله(جبهه ی حق)می کند از بین می رود،یعنی نظام آفرینش براساس رضایت به الله آفریده است و هر چه مخالف رضایت الله باشد از بین می رود.بدیهی است با تحقیق متوجه این شدیم که پس از امتحان الهی فقط آحادی از بشر که در جبهه ی حق هستند مطابق با نظام نشریعی الله که همان حکومت اسلامی بر اساس قرآن و اهل بیت(ع)است خودشان را ملزم به انجام صحیح و انجام ندادن غلط می کنند و نظام نشریعی الله را در دنیا به انجام می رسانند و  به رضایت کامل د دنیا و آخرت می رسند.البته مفاهیمی در رابطه با جهان برزخ که عالم بین دنیا و آخرت هست هم وجود دارد.

از آنجایی که خداوند در قرآن می فرماید (همانا حیات دنیا لهو و لعب است )می خواهیم بدانیم تا چه میزان ممکن تحقق بلوغ کامل برای آحاد بشر در دنیا وجود دارد؟در پاسخ تحقیق می کنیم به اینکه آیا ظرفیت تکوینی آحاد بشر برای رسیدن به بلوغ کامل در دنیا تحقق می یابد؟برای پاسخ باید بفهمیم بلوغ کامل چیست؟پاسخ تحقیقی بدین شرح است که از شروع پیدایش همه ی ابعاد آدمی تا تکمیل آن در دنیا بلوغ کامل آن در دنیا شکل می گیرد پس بلوغ کامل تکوینی تکمیل شدن همه ی ابعاد آدمی به طور تکوینی است و این بلوغ که برای آدمی مشخص نمی شود چگونه تکوین یافته قابل تغییر و تحول نیست.هم چنین از شروع پیدایش تکوینی تا تکمیل بلوغ تکوینی، در یک نظام نشریعی مطلق بلوغ تشریعی هر کدام از آحاد بشر نیز شکل می گیرد. که بلوغ کامل تشریعی تکمیل کردن همه ی ابعاد تشریعی تا رسیدن به بلوغ کامل تشریعی است.در تکوین تکمیل شدن و در نشریع تکمیل کردن، مشخصه های مهم هستند.و  نظام تکوین هیچ جبری بر تشریع ندارد بلکه هر کدام از آحاد بشر هیچ تضادی با نظام تکوین پیدا نمی کنند.یعنی اختیار هر کدام از آحاد بشر ضمن قابلیت های تغییر و تحول که دارد اتصال رضایت مند به نظام تکوین دارد.ممکن است وضعیت طوری شود که برخی بخواهند نظام تکوین را تغییر دهد یا بر ضد آن شوند امّا با توجه به اینکه  نظام تکوین هیچ ضرری و جبری به هر نظم و هر بی نظمی در نظام نشریعی ندارد و قابل تغییر هم نمی باشد ،آن خواستن تغییر نظام تکوین نوعی بی نظمی تشریعی است و در نظام تشریع جای می گیرد و بی توان از آن قصد است.توضیح تحقیقی مختصراً این می باشد که به لحاظ تکوینی در بعد جسمانی مشخص است جسم هر یک از آحاد بشر متناسب با اثرات پیرامونی و نسل به نسل به طور امروزی است و جزییات بینهایتی در چگونگی این موضوع می باشد که این در نظام تکوینی بوده است،از طرفی چگونگی پیدایش نسل به نسل در حیطه ی اختیار بشر هم منجر به پیدایش بشر امروزی شده است که این در نظام تشریعی تحقق یافته است.یعنی نظام تکوینی بی تغییر و تحول است اما نظام تشریعی با قابلیت تغییر و تحول در وصل به نظام تکوینی است.ممکن بوده آحاد بشر بهتر از این به نظام تشریعی برسند یا بدتر از این به نظام تشریعی برسند،اما آنچه به فعلیت رسیده خواست و توان آحاد بشر در رسیدن به نظام تشریعی به طور امروزی است.نظام تکوینی تحکم یافتگی بنیادین از سوی الله دارد و نظام تشریعی از الله تحکم می پذیرد به آنچه می خواهد.یعنی همواره نظام تشریعی که همان حکومت اسلامی است متصل به نظام تکوینی وجود دارد و آحاد بشر  در چگونگی رسیدن یا دور شدن از حکومت اسلامی اختیار دارند و این اختیار به گونه ای است که از حکومت اسلامی یا همان نظام تشریعی تحکم می پذیرد ،اگرچه متوجه ی این تحکم پذیری نشود یا خودش را متوجه این تحکم پدیری نکند و حکومت اسلامی یا نظام تشریعی مطلق الهی، همواره و مضافاً از صدر اسلام تا روز قیامت از الله تحکم پذیرفته که پیشرفت تا غایت را داشته باشد که مطابق با پیشرفت امور تکوینی به طور بدیهی این پیشرفت همواره بوده است.

ماهیت اجتماعی شکل گرفته  در دنیای امروز از طرف جبهه ی باطل بسته به سِحر شده است.و برای شرح این موضوع و چگونگی رفع دو ماهیّت اثر حقیقی و اثر واقعی را تحقیق می کنیم.منظور از اثر حقیقی اثر متعلّق به الله می باشد که امکان بوجود آمدن اثر واقعی از اثر حقیقی حتمی است.به این شکل آثار حقیقی و واقعی وجود دارند و همگی متعلّق به الله می باشند.این مهم را مطابق با اینکه الله در قرآن می فرماید:(و لله میراث السّموات و الارض)می گوییم.مسئله ی سحر به آثار حقیقی نمی رسد اما علاوه بر اینکه وهم هم دارد به آثار واقعی آنطور که باید می رسد و سحر یک واقعیت نیست بلکه به طور مطلق باطل و غیر واقعی است اما تغییراتی باطل در واقعیات را سبب می شود که آن تغییرات به تبع سحر از بین می روند.برای اینکه سحر و امور باطل مربوط به سحر از بین برود باید آن را باطل کرد و این کار را خداوند بلافاصله که سحر شروع می شود انجام می دهد:(إن الله سیبطله).عموما سحر از جبهه باطل است و گفته شده برخی در جبهه ی حق برای مقابله با سحر جبهه ی باطل ,از سحر استفاده می کنند.همانطور که گفتیم سحر به برخی آثار یا امور واقعی تا از بین رفتن سحر می رسد پس جای تعجب ندارد که به سحر ها هم برسد.چون همانطور که گفتیم واقعیات جهان از حقایق الهی بوجود می آیند و  هم حقایق و هم واقعیات جهان میراث الهی می باشند،پس وقتی سحر تا از بین رفتن ،در امور واقعی وارد می شود،در امور سحر به مراتب بیشتر وارد می شود.بنابراین مراقبت لازم می آید و دانش سحر باطل است.به جهت اینکه گفتیم ماهیت دنیای امروز از طرف جبهه ی باطل بسته به سحر است یعنی در امور واقعی به تبع سحر وارد شده است.چون سحر باطل می شود ورود جبهه ی باطل در امورات واقعی هم باطل می شود.نمی شود گفت امورات واقعی باطل می شود بلکه ورود باطل در امورات واقعی باطل می شود.وقتی ورود باطل در ماهیتی که فنا شدنی است اما باطل نیست باشد به معنی فاصله ی بیشتر باطل از حقایق و پرداختن به واقعیات خودش یا دیگران به ظلم می باشد.و وقتی مشخص گردد نحو پرداختن باطل محکوم به از بین رفتن است مطابق نظام تکوین و تشریع لازم می آید بشر به خواست الهی یا غیر الهی جایگزین برای روش نابود پیدا کند،خلاصه این که سال های متمادی آمریکا،انگلیس،رژیم صهیونیستی و از این قبیل به تبع سحر امور واقعی ملت ها را برای رسیدن به واقعیت مطلوب خودشان به تاراج می برند و رفع و رجوعشان هم نفوذ ساحرانه در امورات ملت هاست که احتمال بسیار بالایی در رسیدن اجل این نابهنجاری ها وجود دارد.و جایگزین برای روش نابود اگر غیر الهی باشد ممکن است توسط رفتار همان ساحران ربوده شود و چون آن رفتار به اجل بسیار نزدیک تر شده است هر روش غیر  الهی را با خودش به نابودی می برد.بنابراین آن جبهه ی باطل در صدد ربودن روش الهی است،یعنی در یک خواب عمیق است که فکر می کند چنین چیزی شدنی است.که با توجه به این که گفتیم سحر به امور حقیقی و الهی نمی رسد،این روند جبهه ی باطل را سریعتر به نابودی می کشاند.باید گفت تنها راه ممکن برای جبهه ی باطل برای اینکه بیشتر بماند،خروج از مواضع جبهه ی حق است.

امور تکوینی در رابطه خلافت نسل مؤمن از حضرت آدم(ع): 
خداوند نسل مؤمن حضرت آدم(ع)را خلیفه یا جانشین در زمین قرار می دهد.
تکوین نسل مؤمن حضرت آدم(ع) جانشینی در زمین بوده است.

تکوین نسل ظالم حضرت آدم(ع)برای کفر بوده است.
تکوین ابلیس در زمره ی کافرین شدن بوده است. 
اگر به جز ابلیس کافرین دیگر تکوین نشده بود جمله (کان من الکافرین)در قرآن جای سوال داشت.پس سوال به این شکل پیش می آید که به جز ابلیس کافرین تکوین شده دیگر کدامند.اما سوال مهم تر این می شود که چرا کفر تکوین شده است پاسخ تحقیقی اینگونه می شود که در نهایتی که امر الهی کاملا پوشیده باشد و در آن نهایت هیچ امکانی برای فهم امر الهی نباشد کفر تکوین شده است و این نهایت را خداوند تکوین فرموده است هیچ گزندی به الله نمی رساند و از الله هیچ به آن نمی رسد.در عالم تکوین موجودات هم ماهیت ابلیس این چنین شده است.معلوم است اگر آن ماهیت کفر تا حضور الله آورده شود و سپس به حال خود رها گردد سیر بازگشت به همان نهایت کفر را می پیماید،چون تکوین آن در نهایت کفر است.احتمال دارد کافرین دیگر که ابلیس در زمره ی آنان است از نسل خود ابلیس نباشند و هم احتمال دارد شراکت ابلیس با آنان تکوین شده باشد چرا که احتمال دارد در پست ترین مرتبه ی عالم کافرین به طور مشترک تکوین شده باشند.پس احتمال این که کافرین دیگر از نسل ابلیس بوده باشند که ابلیس هم در زمره آنان باشد به طور اشتراک کامل ابلیس در نسل خودش می شود که در نهایت گزاره ی قرار گرفتن کافرین از نسل ابلیس در زمره ی ابلیس می شود.یعنی کافرین زیر مجموعه ی یک کافر در زمره ی آن کافر می شوند و این که الله می فرماید (کان من الکافرین)، احتمال به این است که علاوه بر ابلیس و نسل آن کافرین دیگری هم تکوین شده باشند.طبق تحقیقات در قرآن کافرین از نسل حضرت آدم(ع)هم تکوین شده است.یعنی ابلیس از آن کافرین می باشد.پس تا اینجا دو نوع تکوین کفّار کشف می شود یکی مربوط به ابلیس است و دیگری مربوط به نسلی از حضرت آدم(ع) است.رابطه ی بین این دو نوع اشتراک ابلیس ،یا نسل ابلیس در نسل و اموال کافرین از نسل حضرت آدم (ع)است.بنابراین خلافت نسل مؤمن حضرت آدم(ع) در زمین تکوین شده است و نسل کافر از حضرت آدم(ع)که به آن خلافت الهی نرسند نیز تکوین شده است و اشتراک ابلیس با آن نسل کافر آدمی تکوین شده است که برای شروع تکوین اشتراک ابلیس در نسل و اموال کافرین،فریب دادن و فریب خوردن حضرت آدم(ع)با نزدیک شدن به درختی در بهشت تکوین شده است.و برای تکوین خلافت حضرت آدم(ع) و نسل مؤمن ایشان در زمین ،بازگشت حضرت آدم(ع)به سوی الله بواسطه ی کلماتی که الله جلَّ جلاله به حضرت آدم (ع)آموخت(که آن کلمات به احتمال قوّی مربوط به پیامبر خاتم(ص)و اهل بیت(ع) ایشان است) تکوین شده است.یعنی در قرآن به خوبی تکوین همه ی امور در رابطه با خلافت  نسل مؤمن آدمی در زمین علاوه بر تکوین بسیاری از امور به طور مشهود وجود دارد و هیچگاه دستخوش تغییر یا تحول نمی گردد و این توضیحاتی بود که ما به استناد قرآن دادیم وگرنه قرآن بینهایت لطیف تر و دقیق تر تکوین همه ی امور را از قول الله مشخص می سازد.پس امور تشریعی هرچه باشد در مطابق با امور تکوینی تحقّق می یابد.یعنی امور تشریعی در رابطه با نسل آدمی مطابق با خلافت حضرت آدم(ع)و مؤمنین نسل آدمی در زمین است که تکوین یافته است.و در این رابطه الله در قرآن می فرماید (بقیّة الله خیرٌ لّکم إن کنتم مؤمنین).