سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
بی تفاوت شد دل در طلبی عاری رفت
غم فرو ریخت دگرگون دل برنا می کرد
ماه هر وقت چه عاری ز خطرهای کسوف
تا که بیراهه ز ره یکسره پیدا می کرد
شب فرو ریخت به شب تا که به روزی تن داد
غم عجب بوسه ی خود بر لب رعنا می کرد
دشمنی چون که ببیند همه شعرم ز حروف
حرف مشکات نبیند چه خبرها می کرد؟
آن ابوکفرُ ستم در پیِ پوچی کجاست؟
بی خدا گشت فقط شر که ستم ها می کرد
تا معاویه یزیدش به نجس شد مأنوس
صهیونیستی یزیدی که هویدا می کرد
این چنین سنّتِ الله دهد مرگ به ظلم
منجلی رسم خداوند توانا می کرد
تا بمیرد ز حسد زیر ستم های خودش
رسم سفیانِ یزیدی که فنا ها می کرد